خيانت مي كني با اين سكوت تلخ
به مائي كه تمام هستي رو داديم
به مائي كه شكستت ماتم ما شد
به مائي كه براي خنده هات شاديم
خيانت مي كني با اين همه ترديد
بيا بين همين شب زنده داري باش
بيا زخمي كنيم قلب شب سردو
بيا خنجر بشو، يه زخم كاري باش
تمام خواب كوچه پر شده از وهم
تمام پرسه ها مختوم كابوسه!
بيا اين باغچه ي غمگين پائيزي
داره تو دست اين جلاد مي پوسه
خيانت مي كني هم پرسه ي ديروز
اگر باور كني محكوم بن بستي
تو تنها تكيه گاه باور مائي
تو تنها روزن امّيد ما هستي
نگو! تقدير ما تقديس كابوسه
نگو! بايد سكوت كوچه برگرده
نگو!اينها شكنجه اش رو تن گلبرگ
نگو! اين قدرت طوفان ولگرده!
هنوز تو نِي نِيِ چشماي مات ما
يه دنيا حسرت خشكيده خوابيده
بيا اي كه دوتا چشمات فانوسه
توئي كه برق چشمات نور امّيده!
پشت خط هاي سرخ يك تلفن
من به فكرت ]سكوت[ مي خندم
تو كه شب روي شب تلنباري
من كه هر روز و لحظه مي گندم!
پُر شدم – رفتنت پُرم مي كرد-
از هياهوي تلخ دوري تو
به خودم زهر مار تف كردم!
نيش خوردم! فقط به كوري تو!
پشت ترديد زير و رو شدم و
به خودم از تو پشت مي كردم
من كه رفتم؛ ولي فقط ايكاش
فرصتي بود تا تو برگردم!
من كه دلواپس خودم بودم
به تو بايد پناه مي بُردم
«پرسه هامون به خاطرت باشن!!»
كنج آغوش كوچه مي مُردم!
روي لبهاي من نفس مي زد
وحشيِ بوسه هاي مسمومت
روي موهاي من به هم مي ريخت
طرح انگشت سرد / معصومت!
من – كه يادت نبود – مي پوسيد
بين دست شكسته ي گلدان
زير دل-بي كسي قدم / مي زد
مشت روي سكوت اين زندان
«من سكوتم تو گريه اي امّا،
روي دوشم به گريه عادت كن
عمرت از بي كسي اگر رنجيد
خنده باش از خودت حمايت كن»
گفت و رفت از نوازشم / اما
من در اين فصل تازه مي پوسم
دارم از دستِ لحظه مي ميرم
بس كه اين كنج خسته مأيوسم
پشت آرايشم دلم پوسيد
من مچاله شدم كنار سكوت
مثل «يوسف» كه دل خوشم ته چاه
سنگ بستم به هر پرم كه سقوط ...
فرض كن اين قضيّه كامل شد
با دوتا قاب عكس و يك لبخند
فرض كن سرنوشت من خورده
بين تاريكي و سحر پيوند
با كسي كه هميشه «هرگز» بود
من هميشه فقط ترك خوردم
سهم من يك طناب يك كاغذ
تا به امرت ]بدون شك [ مُردم ...!
من مرده ام امّا تو در من زنده مي ماني
باران!تو در ابري سترون زنده مي ماني
حتي اگر پائيزي و زردم چنين امروز
با حس خوبي تا شكفتن زنده مي ماني
هر قطره از باران پيامي دلنشين دارد
يعني تو تا آغاز رستن زنده مي ماني
من با چراغي هم كه خاموش است مي مانم
امّا تو با خورشيد روشن زنده مي ماني
تو بي كلامي از محبت ساده خواهي مرد
با تا ابد از عشق گفتن زنده مي ماني
با هر غزل انگار جاني تازه مي گيري
شاعر تو تنها با سرودن زنده مي ماني
مي دانم از سرما نمي ترسي ولي بانو!
آيا تو با احساس مردن زنده مي ماني؟
□
بي تكيه گاهي درد من بود اي موازي ها
گفتند با در خود شكستن زنده مي ماني
آئينه مي بيند چه غمگينم و مي پرسد:
با اين ترك ها آه اي زن، زنده مي ماني؟
===
مي دونم قوافي اين كار خيلي ضعيفه آماده پذيرش همه دعواها از طرف اساتيد هستم!
دوست خيلي خوبم محمد قادري فر وارد وبلاگ نويسي شد سري بهش بزنيد!

دفتر شعر "بهشت هم به جهنم فداي ناز نگاهت" از دوست گرامی و بزرگوارم جناب آقاي حبيب حسن نژاد هم وارد بازار شد تهيه كنيد بد نيست
گاه گاهي رها نوشته شدم
كنج تاريكي هميشگي ام
سوختم در حريق چشمانت
پا به پاي قداست "ژاندارك"
از تو حالا نوشتني شده ام
بين اسناد مانده از "پلوتارك"
دكمه هاي سفيد با نت "Mi"
گريه هاي پيانوي "موتسارت"
دكمه هاي سياه با نت "La"
حرفهاي فقط يقين "دكارت"!
با ترانه چقدر ضجه زدم
باش من، نه!"" Un-break my heart!
قي شدم از گلوي مسمومم
بعد تو، جام سمّي سقراط!
از "شَغاد" پليد "رستم" كش
تا شريك شبانه ي "مِمْنُون"
تير خوردن – برادرت بزند!-
و خيانت ... و همسر فرعون!
شك به اصل قشنگ اطمينان
تن سپردن به ذهن "سوفسطا"
"مسخ" بودن درون تنهايي
پشت ذهن تكيده ي "كافكا"
مثل موجي تنم پر از درد است
پرم از زخم هاي "نيچه" شدن!
دختر فصل هاي تكراري
گيج سيّال حسّ گنگ "شوپَن"!
رنده شد در خودش دلم هرشب
خوني و زخمي از غم تو نوشت
عاقبت قو نمي شد اين احساس
مانده با حس "جوجه اردك زشت"!
مثل يك اتفاق افتادم
از درختي كه تكيه گاهم بود
"نيوتن" گرم كشف "جاذبه" بود
سرخي من درون من فرسود!
===
کلمات خاص رو لینک دادم تا نقطه ی ابهامی نباشه
دیر به دیر اومدنم رو ببخشید
مثل رنج هزار ساله شدن
بين يك مشت اسب رم كرده
پرسه هاي خراب نيمه ي شب
در هواي كثيف و دم كرده
مثل كوك شكسته ي ساعت
كشتن يك سكوت با «تق تق»
وحشت از احتمال چرخش ميز
وحشت از ناگهان گشت ورق
رو شدن مثل دست لعنتي ام
پشت ميز قمار افتادن
روي خال خيال تو ماندن
مثل هفت خبيث جان دادن
روزگارم هميشه اين بوده
بي تو سيگار با تو*هم سيگار
سرفه هاي چقدر خشك و سياه
چرخش اين تسلسل و تكرار
مثل شاه سياه بخت ورق
پشت هم پيش تو زمين خوردم
بي بي ساكتم به حرف بيا
از تو بايد چقدر مي مردم؟
مثل جيغ فنر كه خشكيده
از تو از بغض تو دلم پر بود
تاس بختم هميشه طاق افتاد
آس دل بي ده تو مي فرسود
آخرين برگ دست آخر تو
برگ قلب پر التهابم شد
زدن سور كوچ تو از من
آخر بازي ات جوابم شد
* اصلاح شد
من و تمام شبم التماس يك آغوش
تماس هاي مكرر به گوشي خاموش
صداي نازك يك زن به جاي پاسخ تو
به طعنه وُ به كنايه كه: «نيست! رفته! برو!»
و اشك هاي تر من به روي بالش سرد
چكيده هاي غريبي كه مرد من برگرد!
تو نيستي و نبودي كنار من اي كاش
و التماس عروسك: «مراقب من باش!»
صداي جيغ بنفشم «نرو! نه! من اينجام!»
تباني تو وُ اين شركت بد Telecom!
شماره پشت سرهم صداي صفحه كليد
نفس نفس زدن من! پُرم از اين ترديد
و بغض مي بُرَدَم مثل تيغ جراحي!!
شبيه جمله ي وحشت: «مرا نمي خواهي؟»
صداي هق هق زن پشت سيم هاي سكوت
من، ارتفاع اتاقم، پياده رو و سقوط!
بازم اين پنجره رو وا مي كنم
رو به لحظه هاي سرد بي كسي
چه بهار باشه چه پائيز مي دونم
نمياي! به داد من نمي رسي!
مي دونم؛ عيد و محرَّم نداره!
واسه من هميشه زندگي عزاس!
انگاري دل و حساب من يكي
هميشه دوره وُ از همه جداس
هيچي تو دنياي سرد و زردتون
لبامو به خنده وا نمي كنه
غم تنهايي منو مي جَوِه وُ
دردمو هيچي دوا نمي كنه
گم شدم بد جوري، پيدا نميشم
تو هزارتوي سياه زندگي
وقتي هيچكي پاي حرفت نشينه
چي مي توني، چي اَصَن داري بگي؟
توي تيكه تيكه ي آينه ها
خودمو زخمي تر از قبل مي بينم
وقتي ذهنم پُرِ پائيزه بگو
چطوري سفره ي هَف سين بچينم؟
مث اون ماهي ريز قرمزم
توي تنگ سرد و بي آب زمين
چشم به راه لحظه ي تحويل عمر!
منو با چشماي منتظر ببين
گردش فصل هميشه زردمو
مي تونه دست تو زير و رو كنه
مي تونه آغوش مهربون تو
منو با آينه روبرو كنه
به دنيا آمدم
تا زمين فراموش نكند
خداوند هنوز هم
نفرينش را
از انسان
پس نگرفته است!
===
۲۵/۱۲/۱۳۶۱ .... روز نحس میلاد من!
عشق در تو به شكل ديگر بود، شكل يك غده ي پروستاتي!
شكل يك بيني عمل كرده،عُق زدن هاي خون و كف قاطي!
درتو تعبير تازه اي از عشق ، درتو شكل جديدي از ادراك
بوسه هاي نچيده شهوت بود ، پرسه هاي بلند؟ ، الواطي!
پيكر يك زنِ برهنه شده ، در تو معناي شاهكاري بود
روزوشب هاي تلخ تعريف از،عشق هاي به سبك تو، لاتي!
دو قدم پشت سر بيا خانم!، ژست تازه براي هم قدمي!
من شبيه ضعيفه ام! يك زن!رنگ و رو رفته، كهنه، اسقاطي!
مي روم تا بيابم اين «من» را، خسته ام از شلوغي ذهنت
در سرت بَلبَشوي عالم هاست،عشق هاي زياد و افراطي!
روزهاي سختي رو مي گذرونم ...
مثل خوابي كه مانده بي تعبير
گم و گيجم كنار پرسه زدن
پرم از وحشت مبادا عشق!
فكر درگير با ترانه شدن!
در مسير هميشه تكراري
پيرمردي كه آتشش روشن
و اجاقي كه گرم مي سوزد
چشمك حيز مردكي بر من!
در گلويم چه گرم مي پيچد
تلخي دود آخرين سيگار
و تو رفتي! و من به جا ماندم!
بي سر و پا كنار ريل قطار
يك Flash Back به ايستگاه شلوغ
زن گريه، تو مرد فكر سفر
كم نمانده كه من بميرم و تو
فكر يك زن درون يك بستر!
- يادگاري كه اولين ديدار
دادي و گفته اي براي لبت!
بر لباني كه سخت مي بوسي
در جنون-پرسه هاي لخت شبت!
ردّ لبهاي من به گونه ي تو
ردّ اشكم به روي باراني
با سوالي كه در گلويم بود
«پس چرا پيش من نمي ماني؟»
باد سردي كه مي وزد يعني
او كه رفته! تو هم مدارا كن
راهي سرنوشت خود باش و
راه خود را بگرد و پيدا كن -
در قدم پرسه ها صدايي نيست
جز صداي سلام كفش و زمين
جز صداي زني كه هق هق بود
جز صداي نه! ... نه!...همين!
پرت از ارتفاع سنگي پل
وسط رودخانه اي تاريك
كيف پولم كف زمين بي كس!
سكه و اسكناس و يك ماتيك!
=========
به اصرار و خواهش و التماس دوست خوبم سرکار خانم فاطمه اربابی هم با وبلاگی به نام «آسمانه ها» وارد وادی وبلاگ نویسی شدن
بهشون سر بزنین
دست پر یر می گردین











