تبليغاتX
تنهائیامو بعد از این با قلب کی قسمت کنم/واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم؟ / تو باید از من رد بشی من باید از تو بگذرم / کاری نمی تونم کنم باید بیافتی از سرم / بعد از تو باید با خودم تنهای تنها سر کنم / یک عمر باید بگذره تا امشبو باور کنم --- روزبه بمانی نقطه چین

نقطه چین

ببخش مرا/همیشه دوست داشتنی/اگر در دلم جایی مانده بود/ بخدا روی کاغذ گریه نمی کردم

خالی تر از نی ای که پُر از درد می شوی

شکل جسد شوی ، تو هم سرد می شوی!

اینجا کنار سکونی که خیمه زد به شبت

می پوسی از درون! ببین گرد می شوی

بعد از هزار بوسه ی سبزی که داده ای

داری درون خاطره اش زرد می شوی

باور نمی کنی چنین بی کسی، ولی

تا عشق زنده است تو هم طرد می شوی

ای زن به رغم پنجره هایی که بسته شد

داری برای خودت تو هم مرد می شوی!
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 13:26 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

باران که می بارد هجوم ابر

بر خانه چشمت تماشائیست

طوری که می گیرد هوای تو

یک ساحل آرام پیدا نیست

تو لحن دریاهای طوفانی

اما منم یک مرغ دریایی

گم می شوم در لابلای تو

تا اوج پروازم که می آیی

بر صخره های تیره می کوبی

امواج غمگین غرورت را

می کوبی و آرام می گیرد

دردی دل دائم صبورت را

در آسمان ابری ات عمری

می چرخم و در حال پروازم

با من بگو از بغض غمگینت

من جان به طوفان تو می بازم

نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 21:45 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

پرده ها را به کناری بزنید

همه ی ایوان را

همه ی کوچه ی اطمینان را

همه ی ساحل اندوه مرا

همه ی روح مرا

خانه تکانی بکنید

به گمانم ز سفر می آید

آنکه چشمم همه عمر

خیره بر معبر خاموشش بود

او که اندیشه من

پرِ از عطر نفسهای عزیزش شده است

به گمانم ز سفر می آید

تا سر خسته ی من را به شب ساکت و امن نگهش وصل کند

تا که بر گوشه ی آرام سر شانه ی او

قطره های غمم اندک اندک

بچکد از لبه ی تنهایی

پرده ها را به کناری بزنید

مرگ می آید!

                 مرگ!

نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 22:8 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

۴۰ روز گذشته ... من هنوز گریه ام بند نیومده

بخدا نمیدونستم اینقدر دوستت دارم خسرو

بخدا نمیدونستم

نمیدونستم

هیچکی نمیدونست!

این فصل تازه ای بود/ رفتن برای ماندن

قدری نوشته چیدن/ قدری ترانه خواندن

این فصل تازه ای بود/ تا بیستون پریدن

طرح ستاره ها را/ بر قلب شب کشیدن

در اوج آبی عشق/ سر بر سپیده سودن

اشعار نم کشیده/ غم های تَر/ سرودن

قابی که در دلش خفت/ تصویر مهربانت

سبزی نثار یادت/ گل همدم روانت

 

نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 0:47 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

دارم به رفتنت عادت؟ نه! می کنم؟

از تو برای آینه صحبت؟ نه! می کنم!

دست من از شکوفه سرایی -که دامنت-

کوتاه می شود نه! فرصت؟ نمی کنم

تا در سیاهی چشم تو پرسه ای-

از اخم ابروان تو جرات؟ نمی کنم!

موهات می زند به روی سیاه شب

از این شب سیاه که هجرت نمی کنم

این اعتراف آخر من توی اوج درد

دارم به رفتنت عادت؟ ... نمی کنم!
نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 23:56 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

مصرع اول این غزل رو از جناب صباغ نو اجاره کرده ایم! خدا شاهده اجازه گرفتم!

"این غزل منتظر اینکه تو برگردی نیست"

صحبت حال من و اینکه "تو بد کردی" نیست

گریه های دل تنگم که به گوشی نرسید

در شب کوچه من محرم شبگردی نیست

تا همیشه به شب پنجره ها بسته شدم

غیر ماهی که شده نیم نه!همدردی نیست

من که آشفته ترین لهجه ی باران هستم

به تن خسته ام اما چو غمت دردی نیست

این غزل پیشکش خاطره های سرخت

یادگار از گل سرخی که نیاوردی! نیست!

نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 14:37 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

مثل مردی که نیست، می خندی ...

در منی که گریست، می خندی ...

پرسشم در صدای تو گم شد

آن زن هرزه! کیست؟، می خندی ...

و دری که به روی من بستی

هی!کجا! هی! بایست، می خندی ...

من درون تو حل شدم برگرد

-راه من رفتنیست!،

                             می خندی ...

بسترم در کنار من عریان

مرد من، رفته، نیست، می خندی؟

نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 9:16 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

Design By : Night Melody