تبليغاتX
چه غریب ما ندی ای دل نه غمی نه غمگساری/نــه بــه ا نـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار ا نـتــظــاری/غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد/کــه دگــر بــدیـن گــرا نـی نـتـوان کشیــد بــاری/سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ ست/تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری/نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم/منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری نقطه چین

نقطه چین

ببخش مرا/همیشه دوست داشتنی/اگر در دلم جایی مانده بود/ بخدا روی کاغذ گریه نمی کردم

تو زباني كه لال، مي فهمي؟

يا نگاه غزال، مي فهمي؟

گاهگاهي خيال مي كنم ات!

«گاهگاهي»،«خيال»،مي فهمي؟

با تو هستم كنار يك دريا

آرزوئي محال! مي فهمي؟

بعد تو با مني كه خالي شد

گردش ماه و سال! مي فهمي؟

روزهايي كه بي تو مي پوكم!

هر نفس انحلال! مي فهمي؟

اي گل آلود بستر همه كس!

من و اشكي زلال! مي فهمي؟

من قداست به دامنت دادم!

اي همه ابتذال! مي فهمي؟

سبزي ام را بهار مي فهمد!

ارمغانت زوال! مي فهمي؟

كي؟ كجا؟ دلخوشي كنار توبود؟

تو تمامت ملال! مي فهمي؟

نرسيده! نچيدني! بي مغز!

ميوه ي طعم كال! مي فهمي؟

خسته ازحمل توست پشت دلم!

اي هميشه وبال! مي فهمي؟

 

نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت 23:25 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

گاه گاهي چقدر مي گيرد

دلم از تو، چقدر مغروري؟

من كنار تو هستم و افسوس

تو هميشه از اين هوا دوري

 

گاه گاهي مرا نمي بيني

كه به يادت نشسته ام تنها

تو هميشه به فكر رفتن و من

با تو بودن تمام فرداها

 

سست سستم كجاست شانه تو؟

-تكيه گاهي كه رفته از دستم-

تو هنوز از زمانه دلگيري؟

من هنوز عاشق شما هستم!

 

مهربان هميشه ي رويا

پنجره بي نگاهت افسردست

يك پرنده به نام من غمگين

پشت ميله دراين قفس مردست

 

آسمان بي تو سخت دلگير است

اي توئي كه تمام درد مني!

اي توئي كه اگر بگو يم «تو»!

هر چه قول است وعهد مي شكني!

 

لحظه ها بي تو خوب مجنوند!

از پي هم دوان دوان در كوچ

يا بيا يا بگو كه خواهي رفت

آخرش چه؟ بگو كه گل يا پوچ؟

 

نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 15:44 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

دور گلوی سرخ دلم دست سرد تو
دارد شبیه حلقه ی یک دار می شود
تاریخ های ملتهب شهر سوخته
دارد کنار کوچ تو تکرار می شود

یک زن کنار بی کسی اش ضجه می زند
یک زن درون آینه ها تیره می شود
دارد به انتهای خودش فکر می کند
به رد تیغ روی رگش خیره می شود

پشت هزار پنجره ی بی پر و غزل
یک زن به درد مغز سرش فکر می کند
تصویری از خودش به کف یک پیاده رو
یک فاتحه برای خودش ذکر می کند

مرگی بدون هیچ شکنجه ، بدون درد
کافیست کفش کوچ خودت را بپا کنی
یادت بماند آه عزیزم که قبل کوچ
قبری برای خاطره ام دست و پا کنی

نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 23:50 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

دختر کنار پنجره بی تاب یک مرد

مردی که آمد بودن اورا هدر کرد

مردی که پشت خنده های مهربانش

خوابیده نیش سالیان کهنه ای درد

دختر کنار پنجره فکر کسی بود

فکر زیارت از نگاهی ساکت و سرد

اشکی که می بارید معنایش همین بود

"او" این بلا را بر سر این خانه آورد

دختر کنار پنجره با برف روشن

پیراهن بخت سیاهش را به تن کرد

نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 23:8 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

Design By : Night Melody