تبليغاتX
چه غریب ما ندی ای دل نه غمی نه غمگساری/نــه بــه ا نـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار ا نـتــظــاری/غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد/کــه دگــر بــدیـن گــرا نـی نـتـوان کشیــد بــاری/سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ ست/تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری/نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم/منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری نقطه چین

نقطه چین

ببخش مرا/همیشه دوست داشتنی/اگر در دلم جایی مانده بود/ بخدا روی کاغذ گریه نمی کردم

به دنيا آمدم

تا زمين فراموش نكند

خداوند هنوز هم

نفرينش را

از انسان

پس نگرفته است!

 

===

۲۵/۱۲/۱۳۶۱ .... روز نحس میلاد من!

نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 0:34 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

عشق در تو به شكل ديگر بود، شكل يك غده ي پروستاتي!

شكل يك بيني عمل كرده،عُق زدن هاي خون و كف قاطي!

 

درتو تعبير تازه اي از عشق ، درتو شكل جديدي از ادراك

بوسه هاي نچيده شهوت بود ، پرسه هاي بلند؟ ، الواطي!

 

پيكر يك زنِ برهنه شده ، در تو معناي شاهكاري بود

روزوشب هاي تلخ تعريف از،عشق هاي به سبك تو، لاتي!

 

دو قدم پشت سر بيا خانم!، ژست تازه براي هم قدمي!

من شبيه ضعيفه ام! يك زن!رنگ و رو رفته، كهنه، اسقاطي!

 

مي روم تا بيابم اين «من» را، خسته ام از شلوغي ذهنت

در سرت بَلبَشوي عالم هاست،عشق هاي زياد و افراطي!

نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 0:3 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

 

روزهاي سختي رو مي گذرونم ...

مثل خوابي كه مانده بي تعبير

گم و گيجم كنار پرسه زدن

پرم از وحشت مبادا عشق!

فكر درگير با ترانه شدن!

 

در مسير هميشه تكراري

پيرمردي كه آتشش روشن

و اجاقي كه گرم مي سوزد

چشمك حيز مردكي بر من!

 

در گلويم چه گرم مي پيچد

تلخي دود آخرين سيگار

و تو رفتي! و من به جا ماندم!

بي سر و پا كنار ريل قطار

 

يك Flash Back به ايستگاه شلوغ

زن گريه، تو مرد فكر سفر

كم نمانده كه من بميرم و تو

فكر يك زن درون يك بستر!

 

- يادگاري كه اولين ديدار

دادي و گفته اي براي لبت!

بر لباني كه سخت مي بوسي

در جنون-پرسه هاي لخت شبت!

 

ردّ لبهاي من به گونه ي تو

ردّ اشكم به روي باراني

با سوالي كه در گلويم بود

«پس چرا پيش من نمي ماني؟»

 

باد سردي كه مي وزد يعني

او كه رفته! تو هم مدارا كن

راهي سرنوشت خود باش و

راه خود را بگرد و پيدا كن -

 

در قدم پرسه ها صدايي نيست

جز صداي سلام كفش و زمين

جز صداي زني كه هق هق بود

جز صداي نه! ... نه!...همين!

 

پرت از ارتفاع سنگي پل

وسط رودخانه اي تاريك

كيف پولم كف زمين بي كس!

سكه و اسكناس و يك ماتيك!

 =========

به اصرار و خواهش و التماس دوست خوبم سرکار خانم فاطمه اربابی هم با وبلاگی به نام «آسمانه ها» وارد وادی وبلاگ نویسی شدن

بهشون سر بزنین

دست پر یر می گردین

نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 0:18 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

 

كوچه انگار به عِصيان صدا مي خندد

بر لبِ باغـــــــچه انگار خدا مي خندد

گل دريدست به تن جامه ي عرياني را

گل جدا، عشق جدا، شور جدا مي خندد

نكته ي نغز نگاه تو به صحــرا گل داد

بيدِ مجنون شده، با موي رهـا مي خندد

روشني داده اي امـــروز به دنياي تهي

ابر آرام شــــــــده، مرغِ هوا مي خندد

فتح دستِ تو كنار شب و درياي سكوت

پرسشي هست كه اين ماه چرا مي خندد؟

بادِ ديوانه به گيسوي تو چنگي زد و بعد

سالها هست كه در كوچه تورا مي خندد

 

نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 17:25 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

Design By : Night Melody