نقطه چین
ببخش مرا/همیشه دوست داشتنی/اگر در دلم جایی مانده بود/ بخدا روی کاغذ گریه نمی کردم
دوست دارم که بچه ای باشم شرّ و شیطان،لجوج و سربه هوا کنج جیبم خشونتی سنگی کینه از شیشه های پنجره ها شیشه باشی نوازشت بکنم با همان سنگهای بی رحمی خرد خردت کنم ببینم که درد من را چقدر می فهمی کاش زنگ حیاطتان بودی یا حباب چراغ کوچه مان میزبان عذاب تو بودم با آدامس و ترقه، تیروکمان مثل گردو بکوبمت با سنگ مثل تیله بدزدمت گاهی بزنم توپ توی شیشه تان بسکه مغرور و سردو خودخواهی! دفترت را بدزدم از کیفت ته کوچه تورا کتک بزنم تا بگویم که مثل تو تخسم! تا بگویم ببین! رئیس منم! با نوک تیز کفش های نوام هی لگد به دوپای تو بزنم حرف بد می زنم به تو حتّی پر فلفل شود اگر دهنم! دفتر مشق های عیدت را خط خطی و سیاه و پاره کنم عوضش دفتر خودم را هم پرِ صد آفرین، ستاره کنم! کاش مغلوب قصه ام بشوی در نبرد تفنگ بازی ها توی زندان قصه پیر شوی رهبر حزب ناز۫ نازی ها! این پست تقدیم به خودسوزی زنان کرمانشاه ... وول مي زد جنين يك ققنوس در سكوتي شبيه زاده شدن از همان ابتدا معين بود سوختن! سرنوشت روشنِ زن! در تنش پيچ و تاب مي زد درد ناخنش را گرفت بر دندان چشمهايش دچار وحشت شد دستهايش غريب و سرگردان جيغ مي زد - ولي درون خودش- دست و پا زد- ميان بي هوشي- لحظه را با سكوت رج مي زد بعد از آن لحظه هاي خاموشي □ دخترك زاده شد – عذاب آمد- مادري شرمسار همسر شد يك نفر! مرد شرقي كامل! غصه مي خورد از اينكه «ابتر» شد! فصل ها فصل سرد وحشت بود تار موئي / نگاه مشتاقي! وحشت از چشم هاي نامحرم فكرهايي هميشه باتلاقي! سهم دختر نبودِ آئينه سهم دختر نبودْ طنّازي سهم دختر هميشه «لا»«لا» بود! بي نوازش – به حدّ يك بازي- او نبايد به عشق پي مي برد او نبايد به مرد شك مي كرد! در سرش اين تمام باور بود زندگي: مَرد! عشق يعني: مَرد! آه! اما درون او چيزي زندگي را پر از صدا مي خواست او دلش آسمان بي پايان او دلش ذره اي خدا مي خواست! □ اين دوراهي چقدر مشكل بود يك طرف پنجره / صدا/پرواز يك طرف بندهاي تنهايي حسرتش دستهاي پر اعجاز ضرب شد در جنون كبريتش دخترك سوخت مثل يك كاغذ پچ پچي كوچه را گرفت از سر جرم هايي بدون شك محرز! دخترك آسمان دلش مي خواست پشت بن بست كوچه مي پوسيد مثل ققنوس قصه پر وا كرد شعله را با دو بال خود بوسيد

| Design By : Night Melody |






