تبليغاتX
چه غریب ما ندی ای دل نه غمی نه غمگساری/نــه بــه ا نـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار ا نـتــظــاری/غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد/کــه دگــر بــدیـن گــرا نـی نـتـوان کشیــد بــاری/سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ ست/تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری/نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم/منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری نقطه چین

نقطه چین

ببخش مرا/همیشه دوست داشتنی/اگر در دلم جایی مانده بود/ بخدا روی کاغذ گریه نمی کردم

کودکی‏ های من زمین خوردند  

روی این پله‏ های برفی بد

درد افسردگیم پنهان شد

پشت لبخندهام و حرف نزد!


 

مثل یک بچه گربه‏ ی بدبخت!

بی‏ پناه از تو، خیس آب شدم

تنگ ماهی به دست تو چپ شد

این وسط من فقط خراب شدم!

 

کودکی‏ هام گریه می‏کردند

- کودکی های خسته ی معصوم!-

از اتاق سیاه می ترسید:

«من نمی خوام برم توی حمّوم!»


«شب سیاهه!»-چقدر می‏ترسید-

پشت دیوارها دلش ترکید!

غرق در وحشت از صدائی که

در سکوتی سیاه می‏خندید!

 

گریه کردم، زدم به در/ دیوار

بال من بود و میله های قفس!

دست دلگیر سرد بی‏رحمِت

چنگ می‏زد به راه تنگ نفس!

 

کودکی‏هام از تو می‏ترسند!

از تو که «داد» بودی و «بیداد»

از «تو»ئی که به «من» خیانت کرد!

مثل بختک به زندگیم افتاد!

 

کودکی‏هام شکل یک حسرت

در همین قصه‏ های غمگین ماند

کاش می‏شد کسی ورق می زد!

کاش می‏شد کسی مرا می‏خواند!

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 11:33 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

/* /*]]>*/ خنجر بزن رفیق... من خو گرفته ام با دستهای تو این زخم کهنه را از نو بیا بِدَر از نو مرا ببر تا خواب برّه ی غمگین بی غرور تا ابتدای دور خنجر بزن رفیق بر دستهای تو اینک لبان من آری بزن نترس هرگز غرور کوه در جنگ سنگ و رنگ ویران نمی شود تو گرم کار خود من غرق اقتدار آنگاه بعد من اینجا اگر کسی اشک تو را نخواست بر خاک من ببار بیدار می شوم دیوار می شوم وقتی که زخم هات با دستهای من پیوند می خورند وقتی که پای تو چون یک ستون شد و از نو بنا شدی بر قلب گرم من خنجر بزن رفیق صدبار هم اگر ویران کنی مرا بیدار می شوم دیوار می شوم چون کوه می شوم بشکوه می شوم خنجر بزن رفیق اینک لبان من بر دستهای تو ....
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 15:58 توسط هدی به نژاد (شمیم)| |

Design By : Night Melody