تبليغاتX
تو دروغی حتی دیو قصه بد نیس مث تو / کشتن باغچه رو پائیزم بلد نیس مث تو / حالی از خالی ترین غروب پائیزی پرم / نمی تونم با دو دستم بدیهاتو بشمرم /کاشکی چشمات واسه پرپر زدنم گریه می کرد / تن تازه ات واسه زخمای تنم گریه می کرد / کاشکی چشمات توی تاریکی به دادم می رسید / واسه بی حجله عروسی که منم گریه می کرد .... شهیار قنبری نقطه چین - حتم دارم تو هم نمی فهمی






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


نقطه چین

ببخش مرا/همیشه دوست داشتنی/اگر در دلم جایی مانده بود/ بخدا روی کاغذ گریه نمی کردم

پشت خط هاي سرخ يك تلفن

من به فكرت ]سكوت[ مي خندم

تو كه شب روي شب تلنباري

من كه هر روز و لحظه مي گندم!

 

پُر شدم – رفتنت پُرم مي كرد-

از هياهوي تلخ دوري تو

به خودم زهر مار تف كردم!

نيش خوردم! فقط به كوري تو!

 

پشت ترديد زير و رو شدم و

به خودم از تو پشت مي كردم

من كه رفتم؛ ولي فقط ايكاش

فرصتي بود تا تو برگردم!

 

من كه دلواپس خودم بودم

به تو بايد پناه مي بُردم

«پرسه هامون به خاطرت باشن!!»

كنج آغوش كوچه مي مُردم!

 

روي لبهاي من نفس مي زد

وحشيِ بوسه هاي مسمومت

روي موهاي من به هم مي ريخت

طرح انگشت سرد / معصومت!

 

من – كه يادت نبود – مي پوسيد

بين دست شكسته ي گلدان

زير دل-بي كسي قدم / مي زد

مشت روي سكوت اين زندان

 

«من سكوتم تو گريه اي امّا،

روي دوشم به گريه عادت كن

عمرت از بي كسي اگر رنجيد

خنده باش از خودت حمايت كن»

 

گفت و رفت از نوازشم / اما

من در اين فصل تازه مي پوسم

دارم از دستِ لحظه مي ميرم

بس كه اين كنج خسته مأيوسم

 

پشت آرايشم دلم پوسيد

من مچاله شدم كنار سكوت

مثل «يوسف» كه دل خوشم ته چاه

سنگ بستم به هر پرم كه سقوط ...

 

فرض كن اين قضيّه كامل شد

با دوتا قاب عكس و يك لبخند

فرض كن سرنوشت من خورده

بين تاريكي و سحر پيوند

 

با كسي كه هميشه «هرگز» بود

من هميشه فقط ترك خوردم

سهم من يك طناب يك كاغذ

تا به امرت ]بدون شك [ مُردم ...!

+نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت14:39توسط هدی به نژاد (شمیم) | |